ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 11

اون لحظه با این که هنوز اطمینان نداشتم که همسرم بیگناهه ولی اون قدر خوشحال شده بودم که حاضر بودم حداقل نیمی از ثروت خودمو صدقه بدم . شاید علت تمام سردی های زنم چیز دیگه ای باشه . شاید از اون جایی که می بینه مهسا دوست پسر داره تحت تاثیر قرار گرفته و روحیه اش عوض شده . شایدم دوست داره که منم مثل اون مرد جوون به سر و وضعم بیشتر برسم . کم سن تر نشون بدم . . نباید این جور در موردش قضاوت می کردم .. حالا فر هاد این قدر ذوق زده نشو . هنوز که هیچی مشخص نیست . شایدم این طور که فکر می کنی نباشه .. .. نه .. نه ...پسر مگه خودت ندیدی که مهسا با یه مرد دیگه وارد خونه شد . حتما جا نداشتن اومدن این جا .. ولی چی بهت بگم فتانه خونه منو که نباید هر زه خونه درست کنی . فربد اگه خونه باشه و این چیزا رو ببینه اون وقت چه فکری ممکنه بکنه . .. چشامو گذاشته بودم رو هم .. دلم می خواست از آرامش بگیرم و بخوابم .  چقدر همه چی رو قشنگ می دیدم . زندگی قشنگ بود .. عشق و دوست داشتن قشنگ بود .. و فتانه رو زیبا تر از همیشه می دیدم . چرا باید این قدر بهش شک کنم . خب اون سرد مزاج شده . حرفای دوستش درش اثر داشته و منم حتما به اندازه کافی بهش  توجه نداشتم . چقدر خسته بودم .. یه لحظه چشامو که بازکردم دیدم تویوتا کامری که مهسا و اون مرد رو پیاده کرده بود از کنارم رد شد . طوری هم رفت که متوجه نشدم آیا هر دو تا شون بر گشتند یا یکی شون متوجه آدما یا آدماش نشدم .. اون آرامش و شادی من کم رنگ تر شده بود . دوباره تردید مث خوره افتاده بود به جونم . اگه دو تایی شون رفته باشن که خوبه .. ولی اگه یکی اونجا مونده باشه چی ؟/؟ اگه مهسا و دوست پسرش می خواستن با هم حال کنن چرا زود بر گشتن . پس اونا نباید دو نفری بر گشته باشن . حس می کردم که مویرگهای سرم در حال  ترکیدنه . مغزم داره از هم می پاشه . دلم داره از جاش در میاد .  تردید و شک و انرژی منفی یواش یواش داشت میومد به سراغم . چه جوری می تونستم متوجه شم که آیا فتانه تنهاست یا نه ؟ من بهش گفته بودم تا فرداشب بر نمی گردم .. اگه یه تماس تلفنی می گرفتم چی می شد .. مثلا از یکی از این تلفن کارتی ها .. همین کارو کردم . گوشی رو نگرفت . شاید چون شماره واسش ناشناخته بود نگرفت ولی اون این جور عادت نداشت . تازه این چی رو می خواست ثابت کنه . اگرم مردی در خونه می بود می تونست بهش بگه ساکت باش . لعنت بر چشمی که بی موقع بسته شود .. شاید من چشامو خیلی وقته بسته باشم ..  حس کردم دیگه فایده ای نداره .. می خواستم از شهرم دور شم و برم به ویلای خودم در شمال همون جایی که فتانه و مهسا هفته پیشو در اونجا گذرونده بودند ولی نمی دونم چرا حس می کردم هر قدر از شهرم دور می شم رنگ و بوی خیانت احتمالی بیشتر میشه با این که اون همین حالاشم می تونست این کارو انجام بده .. به ما کار آگاه بازی نیومده بود . رفتم به ساختمون نمایشگاه خودمون .. یه گوشه ای  دراز کشیدم و به سر نوشتم فکر کردم . انگار هر دقیقه برام مث یه سال می گذشت . ولی هر چه بود گذشت . برای رسیدن به خونه هیجان داشتم و دیدن فیلمها .. ولی نمی تونستم جلو اون هارد رو بر دارم و ببینم . فتانه باید می رفت بیرون و من این کار رو انجام می دادم . اون همچنان زیبا بود .. موهاشو به سبک جدید و گیس گیس های نازک و رشته ای در آورده بود . مثلا مد بود ولی من از موهای افشون و صاف بیشتر خوشم میومد .وکاری به مد نداشتم . اون کی این کار رو کرده بود . شاید مهسا این کارو واسش انجام داده بود و خودشم وارد بود . -عزیزم خیلی خوشگل شدی .. -چشات خوشگل می بینه . هر قدر نازشو می کشیدم اون سرد تر نشون می داد .  دیگه خیلی عصبی شده بودم . گاهی وقتا اگه با یکی که جنبه شو نداره بیش از حد مدارا کنی فکر می کنه کی باشه .. حالا که اون نمی خواد با من بسازه پس من هم باید رفتارمو تغییر بدم . باید بفهمم این جا چه خبر بوده !  خیلی شل گرفته بودم . باید تا حدودی اونو به سبک جنایت و مکافات داستایوسکی می بردم زیر سوال و می لرزوندمش تا یه جایی سوتی بده -ببینم فتانه من نبودم کسی هم این جا اومد ؟/؟ مهمون داشتی ؟/؟ یه بوی عطری میاد که فقط مردا می زنن و از یه قسمت دیگه بوی یه عطر زنونه هم میاد که تو ازش استفاده نمی کنی . به طرز خاصی نگام کرد .. بعد به گوشه ای خیره شد . انگار ترس برش داشته بود . هر چند من هنوز چیزی بهش نگفته بودم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی