ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 64

-ببینم نوشین می خوای دنبال ضاربین بگردی ؟ اون کار من و تونیست . اونو باید پلیس جستجو کنه . نوشین متوجه نوعی رنگ پریدگی در چهره ناصر شده بود . می دونست که  احتمالا نادر اومده به اینجا تا بازم حرکات شوهرشو زیر نظر داشته باشه . ولی نه خودش به این که ناصر در این کار دست داشته باشه شک داشت و نه این که می تونست ثابت کنه . ولی ناصر آدم بد جنسی نبود . به چه انگیزه ای می تونست این کارو کرده باشه . فکرش مشغول بود . خلاصه  نوشین سوار ماشین نادر شد وناصر و نادر هم تو یه ماشین قرار گرفتن و نادرو ماشینشو  رسوندن به خونه اش .. وقتی زن و شوهر رسیدن به خونه  .. از اونجایی که نوشین خسته بود رفت یه دوشی بگیره .. قبل از این که شیر آبو باز کنه  موبایل ناصر زنگ می خوره .. حس حسادت زنونه زنو  وادارش کرده بود که خودشو بچسبونه به در حموم و تا اونجایی که می تونه به حرفای شوهرش دقت کنه با این که ناصر تقریبا کنار در ایستاده بود ولی نوشین .. خوب متوجه  حرفاش  نمی شد .. فقط همین یکی دوجمله اونو به فکر فرو برد .. خوب حسابشو رسیدین .. بیشتر دیگه خطرناک می شد .. نوشین دیگه خونش به جوش اومده بود  . همه چیز دستگیرش شده بود ..رفت دوش بگیره که بازم موبایل زنگ خورد .. این بار ناصر بی اراده و در یه حالت غریزی صداشو پایین آورد .نوشین فقط آهنگ صداشو می شنید که انگاری داره به یکی پر خاش می کنه . نلی بود که ازش می خواست که غروبی بیان با هم باشن .. -نلی بهت چی بگم مگه فردا رو از دست ما گرفتن ؟ چرا این جور داری بازی در میاری . من از دستت دارم عصبی میشم . ..ناصر در حمومو زد -عزیزم یه کار ضروری پیش اومده تا دو سه ساعت دیگه بر می گردم .. نوشین خشمش به اوج رسیده بود .  -ببینم ناصر من دانشجو هستم  با این حال به خونه زندگی خودم می رسم و همه کارام نظم داره و رو اصوله .. یعنی چه .. نکنه  همسر دوم داری و من خبر ندارم .. -راستش همین یکی رو که داریم گاهی وقتا حس می کنم اضافیه -خیلی بی غیرتی .. -جنبه شوخی رو هم نداری . من که کارم مثل کار مند اداره نیست که  ساعت معینی داشته باشه و بعد قال قضیه کنده شه . -باشه هر چی تو بگی . یه روزی به هم می رسیم ناصر خان .-منظورت چیه .. -هیچی عزیز شوخی کردم . خستگی درس  و استرس امتحان و این جور چیزا رو اعصاب من راه رفته انتظار دارم لحظات بیشتری رو با هم باشیم ..ناصر رفت و نوشین دیگه ندونست چه جوری از حموم اومد بیرون .. واسه چی ناصر  دستور داده که نادر رو بزنن . اون که عکسا رو ندیده .. اصلا عکسا رو در ساختمون خودش پنهون نکرده بود . بر فرض هم دیده باشه از کجا می دونه گیرنده اش کیه .. .. شایدم نادرو وقتی که داشته می رفته سر میعاد گاه ناصر و نلی , اونو زدنش . ولی اون موقع که ناصر اونجا نبوده .. حتما گماشته ها تعقیبش کردن . شاید هم تصادفا اونو اینجا زدنش ..  منطقه خلوت و خیلی آرومی بوده ..  این که نادر بدونه از طرف چه کسانی بهش حمله شده دردی رو دوا نمی کرد . ولی پسر مردم به خاطر اون کتک خورده بود و چهره اش عین لبو و بادمجون شده بود . دیگه سعی کرد باهاش زیاد رسمی نباشه . احساس گناه می کرد . تقصیر منه . من نباید زیادی ازش انتظار می داشتم . شاید ناصر بدونه .. بدونه که من می دونم . شاید م همه اینا یک تو هم بوده . ولی اون چند تا جمله ای رو که از ناصر شنیدم در مورد کار نبوده -الو نادر سلام . حالت خوبه .. -بد نیستم . ولی عمه خیلی دلوا پس منه . همش به من میگه این قدر برای خودت دشمن تراشی نکن .. میگه اگه می خواستن چیزی ازت بدزدند  خب می دزدیدند دیگه این قدر تو رو نمی زدند . منم بهش گفتم عمه جون حتما یک حکمتی بوده . یک علتی داشته . اشتباه گرفتن . ولی یه حکمتش این بوده که تو نگران من بشی .. -این دیگه طبیعیه .. دوست و هم کلاس خوب من که خیلی کمکم کردی و من واقعا مدیون تو هستم . اگه تو نبودی باید ساعتها  دنبال تحقیق و مطالب درسی و جزوه و لپ کلام می گشتم . مگه بقیه مثل تو حوصله می کردند و خب یه چیز دیگه این که خیلی پسر خوب و با مرامی هستی و کمکم کردی تا خیلی چیزا رو در مورد همسرم متوجه شم و چیزی ازم نگرفتی . بهت خیلی بد هکارم .نادری که روزی یه کلام محبت آمیز نوشین آرزوش بود به شنیدن این حرفا تمام درد هاشو از یاد برد و اصلا لذت می برد از این که کتک خورده ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی