ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان بخش بر چهار 68

خلاصه به بچه ها سفارش کردم که از تهران که دارن میان ناهار رو با خودشون بیارن . بهونه کردم که سر و کونم درد می کنه و بچه هام هم خیلی ترسیدن . البته بیشتر از این که نگران حال و روز من باشن از این ناراحت بودن که شاید نتونن با من خوب حال کنن .. وقتی که چهار تایی شون با شوق و ذوق رسیدن من توی اتاقم دراز کشیده بودم .. اسحاق : اوه مامان چه هوای گرم و دلپذیری ! اصلا نشون نمیده که هوای پاییز باشه . چه حالی میده  در این هوا بریم پایین نرسیده به رود خونه که یه حالت دره ای داره حال کنیم . خیلی چمن قشنگی داره . از الان تا چهار بعد از ظهر هم آفتاب گیر داره -بچه ها من خسته ام . -احسان : اگه خسته بودی پس واسه چی به ما گفتی که بیاییم این جا . خب می رفتیم با دوست دخترامون خوش بودیم -چی نفهمیدم . شما دوست دختر هم دارین اگه این طوره بگین که من طلاقتون بدم . -نه مامان شوخی کردیم یه ذره تحمل داشته باش .. بچه ها اول نا ها رمونو می خوریم من می گیرم می خوابم و شما برین یه دوری بزنین . شاید یه دختری گیر آوردین و اونو آوردین توی همین باغ .. افشین : دیدی ما تقصیر نداریم مامان همین الان خودت صحبتشو کردی -من داشتم شما رو محک می زدم . پدرتونو در میارم . این همه دارم خودمو تقدیم شما می کنم کونمو واستون پاره کردم شما برین دنبال دختر مردم ؟ناهارو که خوردیم دیدم دو نه دونه اومدن سمت من . -مامان کارت نداریم . فقط می خواهیم لختت کنیم بمالونیمت .. -به شرطی که فقط همین باشه و از حد خودتون خارج نشین -باشه مامان هر چی تو بگی .. -ولی یه شرط داره -چه شرطی ! -دسته جمعی بریم به هوای آزاد .. همون نزدیک رود خونه یا نهر آب .. که چمنهای یکدست و قشنگی هم  دور و برش داره و تا چند ساعت دیگه میشه گوشه و کنار آفتاب لم داد . بچه ها به اندازه کافی ملافه بیارین و روغن مخصوص ماساژ مامانتونو هم بیارین .. عجب مامانی بودم واسه اونا . خوبی از دواج در سنین پایین هم همین حسنو داره که می تونی با بچه هات دوست باشی . بیشتر اونا رو درک کنی و بهتر متوجه کمبودات اونا بشی . منم نسبت به بچه هام این شرایطو داشتم . از همون اول با یه شورت و سوتین همراهشون راه افتادم . ولی لباس گرم با خودم بردم که اگه هوا سرد تر شد به مشکل بر نخورم . اشکان : مامان تو که این جوری دل ما رو بیشتر می بری -پسر من که نا محرم نیستم . هر طوری که دوست داری منو دید بزن . باید یاد بگیری بر نفس سر کش خودت غلبه کنی  . راستش خستگیم در رفته بود و کمی سر حال تر شده بودم و از طرفی یه چند تا پرنده هم در این هوای پاییزی می خوندند و منو به یاد بهار و سر مستی مینداختن . واسه همین هوس منم خیلی زیاد شد و دوست داشتم که بعد از این که منو داغ داغم کردن یواش یواش ردیفم کنن . یه چرت زده بودم سبک شده بودم . به یاد سکس خودم با کمال افتاده بودم که حسابی به من حال داده بود . -بچه ها یکی بره یه تشک بیاره .چون من اگه خودمو بندازم رو ملافه  از اون زیر شاید زمین سرد و نمور باشه .. -مامان ما داغت می کنیم . تو نگران نباش -افشین تو که امروز همش اصرار داری هر جوری شده منو گرم کنی . بچه خوبی باش و به حرف بزرگترت احترام بذار . هر وقت که حالم خوب شد و موقعش شد خودم بهت میگن که بیا به دادم برس . -فدای تو مامان .. دو تا از بچه ها رفتند یه تشک دو نفره رو که چهار پنج نفر هم روش جا می شدند آوردن .. قلی .. قلی .. دستت درد نکنه که وقتی داشتی می رفتی بیشتر ملک و املاکت رو به نام من کرده بودی . هر چند خودت هم به اندازه کافی بردی امریکا و چند  چشمه  از املاکتو داری .. اگه می خواستم ازش طلاق بگیرم و مهرمو بستونم زیاد نمی شد . در مقابل این همه سر مایه ای که داشتم . ولی شوهر خیلی نا مردی بود . باز خوب بود که خیلی جوون و هم ردیف و هم سن  من نبود که گذاشت و رفت .. وگرنه حسرتش بیشتر به دل من می نشست . هر چند اولش که من این جوری نبودم . نیاز و هوس و بعدشم اتفاقاتی که افتاد و احساسات نهفته و خفته منو بیدار کرد . وقتی پسرا داشتن سوتین و شورت منو در می آوردند دیگه اعتراضی نکردم . گذاشتم هر کاری که دوست دارن انجام بدن .  زاویه تابش آفتاب مایل بود روی تشک هم یه چیزی پهن کرده بودم و بعدش بچه ها بدنمو خوب چرب کردند .. -آخخخخخخخخ اگه بدونین هشت دستی  چه حالی میده .. شونه ها .. پشت پا ها .. کون و رون همه جامو داغ کرده بودن . اسحاق پسر بزرگم این اجازه رو به خودش داده بود که کونمو قبضه کنه . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی