ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 62

ستاره یه جور عجیبی نگام کرد که متوجه شدم که از دستم خیلی عصبی شده و نمی دونه که باید چیکار کنه ..
 -چیه آبجی ستاره ناراحت شدی ؟ خب وقتی من و سپهر مثل دو تا برادر باشیم من و تو هم مثل خواهر و برادر میشیم دیگه   .
 ستاره : فعلا نمی تونم بیشتر از این چیزی بگم . هر چی بگم تو هم حرف خودت رو می زنی .  
-ببینم به خاطر همین ازم ناراحتی  ؟
 ستاره :  نمی دونم دیگه  چی مونده که من باید به خاطرش نگران باشم .
-ستاره چقدر تو حساس شدی . من که حرف بدی نزدم تازه تو باید خیلی هم خوشحال باشی که من تا این حد دارم با تو احساس صمیمیت می کنم و احترام می ذارم بهت .. ستاره : حتما بابت این مدال هم می خوای . باید بهت جایزه  داد .
 -نمی دونم تو چرا به خاطر مسائلی که نباید حساسیت به خرج بدی خودت رو ناراحت نشون میدی ؟
ستاره که ظاهرا فهمیده بود نباید تا این حد خودشو ناراحت نشون بده گفت تقصیر من نیست . حال و روز ناخوش سپهر باعث شده که نتونم درست فکر کنم .
 ولی می دونستم که خیلی ازم ناراحته . چند ساعت بعد سپهر حالش بد شد اونو بردن به  آی سی یو ... تحت مراقبت های ویژه .. نفسش نمیومد . اکسیژن بهش وصل کردن . حالش وخیم بود . دیگه پزشکا جوابش کرده بودند . همه منتظر معجزه ای بودیم که حالش خوب شه . ولی می دونستیم که این رویایی بیش نیست . مگه میشه مرگو از بین برد . این رسم روز گاره . حالا می بینی یکی شفا می گیره ..ولی سپهر حالا در وضعیتی نبود که ما بتونیم به معجزه معتقد باشیم  . نمی تونستم باور کنم که دیگه نمی تونم با سپهر حرف بزنم . اون جوری که مشخص بود اون دیگه به شرایطی بر نمی گشت که بشه  باهاش حرف زد . دلم می خواست با هاش درددل کنم و بهش بگم که نگران چیزی نباشه . دوست داشتم بازم ازگذشته ها بگم  . ولی دیگه از آرزو هامون نگم . از خاطراتمون بگم . از روزای خوبمون . از روزایی که این روزا رو نمی دیدیم و نمی دونستیم به روزی مثل امروز می رسیم .  دلم می خواست بازم بهش بگم که چقدر دوستش دارم . ولی از خودم نفرت داشتم . غم فروزان به یک طرف و اندوه سپهر در طرف دیگه .. دیگه بر ای دیدن سپهر و رفتن به نزدیک اون باید لباس مخصوص به تن می کردیم . دلم می خواست فروزانو ببینم . ببینم که نسبت به من چه عکس العملی داره .  یه چیزی بهم می گفت معجزه این که فروزان باهام آشتی کنه احتمالش خیلی کمتر از درمان شدن سپهره . یعنی باید رویای رسیدن به وصال فروزانو در خواب ببینم . اونو می دیدم که چطور نزدیک سپهر وایساده و آروم آروم اشک می ریزه .  البته فقط به یک نفر این اجازه رو می دادن که اونو از نزدیک ببینه .  با این حال  تونستم زمانی برم اون جا که فروزان هم حضور داشت ولی تحویلم نگرفت . منم صداش نکردم . وقتی اومد بیرون به بهانه پرسیدن حال سپهر به دنبالش به راه افتادم .
 -حالش چه طوره فروزان ..
 فروزان :  تا چند روز دیگه می تونی لباس  سفید تنت کنی . می تونی جشن بگیری که بالاخره از شر رقیبت خلاص شدی نه از نعمت رفیقت . ولی این که بخوای با من باشی این آرزوی خودت رو به گور می بری . من نقره داغت می کنم . می دونم که تو دوستم نداشتی . ولی بهت نشون میدم که فروزان هم می تونه خیلی کارا بکنه . تو از من یه آدم پست ساختی . من شرمم میاد که برم و با شوهرم درددل کنم . با کسی که آخرین نفسهاشو می کشه ..  و حتی به من و تو بیشتر از دو تا چشاش اعتماد داره . خیلی بده .. آدم به کسی اعتماد کنه و اون جوابشو با خیانت بده . هم من بهش خیانت کردم هم تو .
-فروزان ! فکر نمی کنی من و تو هم حقی برای زندگی کردن داشته باشیم ؟
فروزان : چرا اتفاقا همین فکرو می کنم . ولی نه در کنار همدیگه . من و تو هیشکدوم حق هم نیستیم .. راهمون از هم جداست . دیگه همه چی تموم شد . مثل یک رویای تلخ . یک نقطه سیاه و کور در زندگی من .. لکه ننگی که تا ابد پاک نمیشه . مگه من بهت نگفتم که دیگه نمی خوام با من هم کلام شی ؟ آخه من به کی بگم ؟
 -فروزان حداقل پیش بقیه کاری نکن که متوجه شرایط ما شن ..
فروزان : پس این قدر به پر و پای من نپیچ . ببین مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه ..
هنوز سالن اون قسمت از بیمارستان و جلوی بخش آی سی ی. روترک نکرده بودیم که حرکات سریع و تند پرستارا و پزشکو می دیدیم .. ظاهرا تمام رفت و آمد ها و جنب و جوش ها در اتاق سپهر بود .. از هرکی  می پرسیدیم چیزی بهمون نمی گفت .. صدای سوتی رو شنیدیم فکر کنم از یه دستگاهی بود که در اتاق سپهر نصب بود .. یکی دو تا از پرستا را اومدن و با ناراحتی سر تکون می دادن .. همه چی دستگیرمون شده بود .. سپهر تموم کرده بود .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی