ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 55

سریع رفتم جلوی آینه و خودمو مرتب تر کردم .. یه لیوان آب خنک خوردم .. یه آبی هم به سر و صورتم زدم .. می خواستم نشون بدم که فقط برای کمک به مهشید این جام . یه لرزش عجیبی رو در تمام تنم حس می کردم . مژده خیلی زرنگ بود .  می دونستم اون خیلی زرنگ تر از این حرفاست . خدا کنه مهشید سوتی نداده باشه .. چیزی به ضرر من نگفته باشه . اصلا چه لزومی داره که مژده فهمیده باشه که من این جا موندم . اون حتما اومده یه تبریکی بگه و بره . تازه اصلا ضرورتی هم نداشت که بیاد . اگه می خواست بیاد همون دیشب میومد . خروس بی محل ... سعی کردم بر اعصاب خودم مسلط باشم . بالاخره خانوم خانوما تشریف آوردند . رفتم به سمتش و سلام کردم .. سعی داشتم خیلی طبیعی و بی خیال نشون بدم . انگار نه انگار که بین من و مهشید اتفاقی افتاده .. اون خیلی زرنگ بود . می دونستم حتی ممکنه حالت پوست تنمون اونو مشکوک کنه . وااااااییییی اگه اون بفهمه . . چرا من باید این قدر در مورد اون حساسیت داشته باشم . مگه اون چه تفاوتی با بقیه داره ؟ چرا باید یه حس خاصی رو در من ایجاد کنه ؟ اون که زن من نیست . عشق  من نیست .. ولی من همین جوری دوستش دارم . من دارم زندگیمو می کنم . اصلا به اون چه مربوطه که من چیکار می کنم . داره در کار من دخالت می کنه . لعنتی ..
-سلام استاد ..واقعا جای شما خالی بود . دیشب منتظر شما بودیم ..
 -خب شما جوونا بودین به جای من .. دیگه دست شما رو ناجور نکردم ..
-خواهش می کنم استاد .. شما از خیلی از جوونا جوون ترید ..
مهشید رفته بود یه چیزی بیاره که از مژده پذیرایی کنه .. یه نگاهی به دور و برم انداختم و حس کردم فرصتش هست که یه چیزی بهش بگم ..
-دلم برات خیلی تنگ شده بود . کاش می شد پیش این بچه ها می تونستم بگم که چقدر دوستت دارم .
 یه نگاهی بهم انداخت و یه نیشخندی زد و گفت دیشب خوش گذشت ؟ 
-اگه تو بودی بیشتر خوش می گذشت ..
 -منظورم بعد از دیشبه .. یعنی نیمه شب که همه رفتن و تو و مهشید تنها موندین ..
 -منظورت چیه ..
سعی کردم بر خودم مسلط باشم ..  نخواستم و بهتره بگم نمی تونستم که دروغ بگم . چون می دونستم اون به یه طریقی فهمیده که من و مهشید تنها بودیم . چه کسی می تونسته این موضوع رو با مژده در میون گذاشته باشه ؟. بچه ها تا اون حد صمیمی نیستند باهاش که بخوان مثلا از مسائلی صحبت کنن که وابسته به موضوعی ممنوعه هست . اون باید از یکی شنیده باشه که باهاش حرفای خصوصی هم می زده . اونایی که این حرفو زدن چه انگیزه ای می تونستن داشته باشن ..
-یکی باید کمکش می کرد ..
مژده : یک پسر ؟ من اینو مطمئنم که تو در خونه دست به سیاه و سفید نمی زنی .. حالا دلت واسه یه دختر سوخت ؟
-چی می خوای بگی مژده .. می خوای بگی من و این دختر با هم رابطه داریم ..؟ بس کن  . چرا در جامعه ما این ذهنیت گرایی منفی وجود داره که اگه یه دخترو پسری چند ساعتی رو با هم تنها باشند باید این توهم ایجاد  شه که اونا با هم رابطه داشتن ..چرا از این زاویه خشک و تر باید با هم بسوزن ..
 خودمو زدم به ناراحتی .. و خیلی هم راحت فیلم بازی می کردم . چهره ام خیلی گرفته بود و طوری هم مظلوم نشون می دادم که انگاری از دست اون ناراحتم و این انتظارو نداشتم که در مورد من همچین قضاونی داشته باشه . -مژده جون .. از تو یکی این انتظارو نداشتم .
-ولی من از تو این انتظارو داشتم ..
می دونستم از دست من خیلی عصبیه . و جملات آخرشو هم طوری بر زبون آورد که نشون می داد چقدر از من دلخوره و می خواد هر جوری که شده خشم خودشو نشون بده و بگه که فکر نکنم که زرنگم ..
 مهشید بر گشت .. منم خونسردی خودمو حفظ کرده و دیگه هم زیاد با استاد گرم نگرفتم و مهشید هم اینو به حساب این گذاشت که به عنوان یک مرد و دانشجو زیاد هم نباید با اون یه حالت پسر خاله ای دختر خاله ای داشته باشم .. مژده صورت مهشیدو بوسید و براش بهترین ها رو آرزو کرد .. قبل از رفتن هم  یه حرفای کلی به مهشید زد که می دونستم داره  به من نیش می زنه . بهش سفارش می کرد که حواسش به  گرگ های جامعه باشه .. به انسان های بی مرامی که جز دروغ و فریب و پیش بردن کارشون وسیله و هدف دیگه ای ندارن .. با کمال خونسردی از مژده پرسیدم برای من نصیحتی نداری ؟ حرف بزرگ تر شنیدن ادبه ..
 یه نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت تو خودت به همه درس میدی .. من خیلی چیزا ازت آموختم ..
-خواهش می کنم استاد چوبکاری می فر مایید ..
 به وقت خداحافظی مهشید داشت تا دم در باهامون میومد یه چشمکی بهش زدم و گفتم برو بالا من یه کاری در مورد درسام دارم .. خیلی آروم به مهشید گفتم می خوام ببینم  باهام راه میاد بهم نمره میده یا نه ... خودمو رسوندم به مژده ..
-امروز می تونم بیام پیشت ؟
بدون این که نگاهی بهم بندازه گفت .. برو یکی از من جوون تر منتظرته .. برو جناب وزیر نمی خوام درصفحه شطرنج تو یک سر باز شکست خورده باشم ..
 منو به حال خودم رها کرد و رفت و من با توپی پر به سمت مهشید رفتم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی