ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 64

حالا ویدا شاهد این بود که چطور ماندانا رو بردن رو هوا و دو تایی داشتن اونو می کردن . صحنه مهیجی شده بود . . پرویز کرده بود توی کون ماندانا و هوشنگ هم گذاشته بود توی کسش .. دستای پرویز دور کمر ماندانا بود و هوشنگ هم دستاشو  گذاشته بود رو جفت قاچای کون زن .. ویدا چشمشو به همون ناحیه دوخته به برادرش فکر می کرد . این که چه جوری داره از صبح تا شب جون می کنه اون وقت ماندانا داره بهش خیانت می کنه .. دلش یه خورده واسه وحید می سوخت .. بازم خنده اش گرفت از این که همیشه این افکار میومد به سراغش . در حالی که خودشو از یاد برده بود که چه جوری داره به رامین خیانت می کنه . شاید ویدا جنبه خودشو می دونست . شاید می دونست که می تونه با محبت کردن به رامین همه چی رو جبران کنه و بازم تو چشاش نگاه کنه و بهش بگه دوستش داره . به قول زنایی که اهل حالن میگن  یک زن نباید خودشو به دوست پسرش وابسته کنه . اون پسر مال یکی دیگه میشه همون جوری که خودش شوهر داره وزیر سایه مرد دیگه ای زندگی می کنه . اون فقط می تونه خودشو بسپره به خوشی لحظه ها به زندگی به حیاتی که نمی دونه اسمشو چی بذاره . ماندانا با خوشحالی به ویدا نگاه می کرد . مثل یه بچه ای که داره تاب می خوره .. سوار سر سره ای در پارک شده و داره میاد پایین . یا یه دختری که تازه طناب بازی رو یاد گرفته به وجد اومده و دوست داره دیگران اونو ببینند و تحسینش کنن . ماندانا لذت می برد از کیر هایی که رفته بود توی کس و کونش .. پرویز داشت فریاد می زد ..
 -آخخخخخخخخ عشق است . عشق است این کونو .. من می میرم براش ..
-تو دیگه از مردن حرف نزن  اوووووووففففف نههههههه چقدر محکم .. کیرت رو جلو تر نفرست . تا همین جا خوبه . شما مردا رو به وقت سکس میشه شناخت . اون موقع ما زنا میشیم ملکه روی زمین . پاک تر از فرشته . هیشکی مث ما نیست .. هوشنگ : خیلی حرف می زنی ماندانا ..
ماندانا : تو بکن .. هوشنگ ! بکن منو هر جور که دوست داری هر قدر که دلت می خواد منو بکن ..
ماندانا دوتا سینه های خودشومیون دو تا دستاش گرفته و اونا رو به سمت جلومی کشوند . دوست داشت هوشنگ که روبروش قرار داره با اون سینه ها ور بره وبهش لذت بده .
-ولم نکن ولم نکن . پرویز تو هم ادامه بده باشه هر کاری دوست داری بکن .. ویدا جون ! فدات شم . می بینی . شوهر خواهرت رو می بینی . صاف و بی ریا مث کف دست . مث آینه هر چی رو که توی دلشه ریخته بیرون . خیلی راحت داره حرفاشو می زنه . حالشو می کنه . اگه تو به من بگی همین حالا پیاده میشم جامو میدم به تو . چون دوستت دارم ویدا می خوامت .. ووووووییییییی کسسسسسم کسسسسسسم بی حیا شده کیر می خواد یه کیر تازه .. یکی که منوسر حالم کنه . یه احساس تازه بهم بده .. هوشنگ : چی داری میگی یعنی بازم به غیر از کیر من و پرویز کیر مرد دیگه ای رو می خوای ؟! خیلی پر اشتها هستی ..
 -نیست که شما اشتها ندارین . ببین چی میگن این مردای مغرور؟! . دوست دارن فقط خودشون سوار بر کار ها باشن هر چی اونا گفتن ما زنا بگیم چشم ! ولی گذشت اون عصر مرد سالاری ..
 هوشنگ : جمع کن اون کس و کونتو  . چند وقت دیگه همینشم خریداری نداره .
 -نیست که سرش داری پول میدی ؟ ..
 سه تایی شون می خندیدندو ویدا فقط نگاهشون می کرد . ویدا یک بار دیگه هم فکرشو متوجه این کرد که باید فکر کنه که به عنوان یک مجرد پا گذاشتن به اون جا .. مثل دخترایی که می خوان از لحظه هاشون نهایت استفاده رو ببرن . ناصر و بعدش هوشنگ و پرویز .. اینا مردایی بودن که بعد از شوهرش رامین با اونا رابطه جنسی داشته . یک زن نباید مدت زیادی رو با یه دوست پسر سر کنه . باید زود خودشو ازش دور کنه . همیشه باید یکی رو به عنوان زاپاس داشته باشه و اون قبلی رو بندازه دور . آخه اونا که نمی خوان شوهرش شن . زن مثل یک طعمه برای مرده .. در حالی که خودش می تونه از هر شکارچی واسه مرد خطر ناک تر باشه . می تونه مردا رو به دام بندازه .. اون با عشوه گری های خودش هر مردی رو می تونه سریع به دام خودش بکشونه . پس نباید از این ناراحت باشه که چرا دیگه با یه دوست پسرش به هم زده . می تونه اونو داشته باشه واسه یه وقت تنگ که دستش به جای دیگه ای بند نباشه .. ولی در سکوت .. در یه حالت فراموشی .. نباید به اون زیاد فکر کنه .. اس ام اس بازی و از این کارای بچه گونه رو باید بذاره کنار .. اینا رو تجربیات  دو سه تا از زنایی می گفت که در این رابطه یه جایی واسه بقیه می گفتند و اونم شنیده بود . راستی راستی دوست پسر گرفتن و احتیاط کردن این همه فن می خواد ؟ ماندانارو رو زمین درازش کرده بودن . ظاهرا ارضا شده بود ..
 ماندانا : ویدا جون خیلی دلم می خواد با دستای تو آب از کیر این دو نفر خارج شه و بریزه توی دهنم ..
ویدا یه بار دیگه تحریک شده بود . این بار بدون این که حس مخالفتی داشته باشه به سمت اونا رفت  اول کیر هوشنگو گرفت توی دستش و اونو با یه حالت جق زدن به دهن ماندانا نشونه گرفت ..
هوشنگ  : آخخخخخخخ ویدا .. دستات جادو می کنه ..آییییییی ریخت ریخت ...چقدر هم زیادآب دارم .
 جهش به جهش آب کیر هوشنگ  توی دهن ماندانا خالی می شد .. وقتی آخرین جهش آب دور وبر سر کیر هوشنگ باقی موند ویدا دهنشو گذاشت رو سر کیر و شروع کرد با لذت به ساک زدن اون کیر .. یه بوی خاصی می داد . بوی بد داخل کون خواهر شوهرشو می داد یه لحظه چندشش شد ولی واسه لحظاتی بعد عادت کرده بود و دیگه هم از اون بو اثری نبود ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی