ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 25

خیلی خوشگل شده بود این راضیه . خوش پوست و تپل . خوش اندام .. سفید رو . اگه نمی شناختمش و یا بار ها با اون نمی بودم اصلا نمی تونستم باور کنم که این همون باشه ..باور کردنش سخت بود .. نشون می داد که یه چند سالی هم بزرگتر شده باشه . اون می دونست که من چقدر شیطونم و با دخترا و زنای دیگه ای هم راه دارم . هر چند هیچ وقت نتونسته بود مچ منو بگیره ولی از این و اون شنیده بود و احتمالا چند تا از دوست دخترام راپرت منوبه اون داده بودن . همش به من می گفت به خاطر دیگرانه که بهش بی توجهی می کنم . ولی من به اون می گفتم تو تنها دوست دختر من هستی ... خنده دار این جا بود که می گفت عاشق منه دوستم داره . در رویا های خودش می بینه که همسرم شده .. کس خل فکر می کرد که شاید بگیرمش . اگه من می خواستم با هر دختری که اونو می کنم ازدواج کنم الان باید یه حرمسرا تشکیل می دادم . قبل از این که سلامش کنم گفت سلام آقای دکتر .. خوشحالم که شما رو این جا می بینم . شنیدم که هم پرسنل این جا و هم بیماران ازت خیلی راضی هستند .. منم دوست داشتم بیام کار شما رو از نزدیک ببینم ..
 -سلام از ما خانوم رضایی . منم به شما تبریک میگم که مسئول بخش شدین .. همیشه هم می گفتم شما جا برای رشد دارین . آشپز خونه برای شما کوچیک بود . پشتکار به خرج دادین و به جاهای بالاتری رسیدین .. -امید وارم تونسته باشم خودمو اثبات کنم ..
 -شما جا داره که بیشتر از اینا خودتون رو اثبات کنین . 
شنیدم ازدواج کردین ..
 -خیلی وقت نیست که این کارو کردم
-تبریک میگم ..
-ممنونم .. دیگه این رسم روزگاره . میگن ازدواج یه قسمته .. بگذریم .. این جا ما همه به کار هم آشناییم . فضا فضای دوستانه و محیطیه که همه باید همو درک کنن . و زندگی خصوصی در این جا نقشی نداره . یعنی ما غم و غصه های خودمونو عشق و تفریح خودمونو باید بذاریم دم در این جا وقتی که وارد میشیم حس کنیم که یک انسان تازه متولد شده ایم . به جامعه این جا تعلق داریم . هدف ما مشترکه , رسیدگی به بیمار و تلاش در جهت بهبودی اون ...
 یه کف آرومی واسش زدم و گفتم خوبه این چند سالی سخنران خوبی هم شدی ..
-منو دست میندازی ؟
-نه خانوم مدیر بخش .. واسه چی دست بندازم . این شمایی که داری به من تذکر میدی که حواسم باشه چیکار دارم می کنم . من بچه نیستم . منم واسه خودم یک پزشکم .
رنگ از چهره راضیه پریده بود . انتظار این بر خورد از منو نداشت . منم دوست داشتم گربه رو دم حجله بکشم تا دیگه رو نیفته که هر کاری که دلش خواست انجام بده . خواستم کاری کنم که در مقابل من احساس قدرت نکنه . من می خواستم با پرسنل اون حال کنم . با زنان عصبی حال کنم و اعصابشونو آروم کنم . چه ربطی به اون داشت . ولی اون اینو نمی خواست ..می خواست عقده هاشو پوشش بده . هنوز دلش به خاطر اون روزا پر بود . هنوز باورش نمی شد که من خیلی راحت رهاش کرده باشم . اون توقعش خیلی زیاد بود . حالا شوهر داشت یه زندگی آروم . دیگه چی می خواست ؟ میگن یه زن یه دختر اگه به چیزی دل ببنده به این آسونی ها از اون دل نمی کنه . حتی اگه دهها سال بگذره .. و تا پای گورش .. اما اون که اون جور نشون نمی داد دوستم داشته باشه به اندازه لیلی واسه مجنون .
-آقای دکتر می تونم یه خواهشی ازتون بکنم ؟
-خواهش می کنم بفر مایید .. ولی خودمونی حرف بزن . من این جوری راحت ترم
-جلوی بقیه احترام منو نگه داشته باشی و تند با هام بر خورد نکنی ..
 -حتما . ولی این اجازه رو دارم جلوی خودت که تنها هستی باهات تند بر خورد کنم ؟
درجا خندیدم و پشتش لبخند من واسش نشون دهنده این بود که دارم شوخی می کنم .
-دکتر مژدهی خیلی سفارش تو رو می کرد . می گفت به خاطر بیماران و شرایط خاصه که موافقت کرده که بتونی در این بخش هم فعالیت داشته باشی ..
 -اون نمی تونه و نباید مخالفت کنه . اگه اون منو این جا نذاره پس کی بیاد .. تازه من که همش نیستم . در ساعتای دیگه یکی دیگه هست . اگه دراین بیمارستان نباشم چند تا بیمارستان دیگه هم هست که وابسته به دانشگاه ما باشه . 
-اون طوری با خشم حرف می زد که انگار داره در مورد .... اصلا ولش
-چی می خواستی بگی راضیه ..
سکوت کرد .. حرفی نزد
-واسه چی ساکت شدی . می دونم چی می خواستی بگی
-نه مهم نیست ولی حالا به چیز دیگه ای فکر می کنم .. وقتی بهم گفتی راضیه با یه لحنی گفتی که منو به باد وقتی انداختی که تازه با هم آشنا شده بودیم . خیلی با محبت و خالصانه ..
-من عوض نشدم . این تویی که عوض شدی خانوم . سیستم زندگیت فرق کرده شوهر کردی و حالا باید به اون فکر کنی . فقط حواست باشه زیاد گیر ندی .
-من یه وظیفه ای دارم .
-آدم بعضی چیزا رو که می بینه باید سرشو اون طرف کنه . ولی نگران نباش . من آدمی نیستم که این جا رو شلوغش کنم و به هرج و مرج بکشونم .
نگاه راضیه نشون می داد که هنوز یه حسی اونو به اون روزایی می بره که با من بوده . روزایی که وجود اون واسم یه نعمت بود .. سالهای اول تحصیلم .. خیلی بهم لذت می داد با یه دختری باشم که حس کنم با هیشکی دیگه نبوده . من اینو با تمام وجودم حس و لمسش می کردم . اوایل بعد از ظهر که قصد بر گشتن به خونه روداشتم دیدم یه ماشین لوکس و شاسی بلند جلوم ترمز زده .. خانوم دکتر مژدهی یا همون مژده دیوونه بود . .. آدم حسابش نکرده و به مسیرم ادامه دادم . جلو تر تر مز زد .. سرشو از پنجره آورد بیرون ..
-چیه این به جای تشکر و دست شما درد نکنه هست ؟
-خانوم دکتر دست شما درد نکنه که اون جور به محض این که اومدی در همون ساعات اولیه منو انداختی بیرون و دیگه اصرار بقیه رو دیدی از ترس شورش و سرزنش بقیه منو بر گردوندی .. دست شما درد نکنه که با احساسات من بازی کردی .. دست شما درد نکنه نشون دادی بین من و تو یه دنیا فاصله هست استاد .. خانوم فوق متخصص که امید وارم پروفسورای خودتو هم بگیری . ..
هم از دستش عصبی بودم و هم می خواستم در عین این که دق دلی خودموخالی می کنم رو احساسات و عاطفه اون انگشت بذارم چون جنس ضعیف زنا رو می شناختم می دونستم چه جوری سرشون شیره بمالم . زنا همه شون مث همن . دیر یا زود بالاخره میشه رام وخامشون کرد ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی