ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 24

سعید سکوت کرده بود . سارا ازش پرسیده یا خواسته بود از سعید فردا بگه سعید فردا رو چه جوری می بینه ..
 سعید : نمی دونم چی بگم سارا جون . از سعید فردا .. فکر نمی کردم یه روزی عاشق زنی شم که اون قدر دوستش داشته باشم که اونو با همه این شرایطش قبول کنم . سعید فردا یعنی سعید درگیری ها .. سعیدی که مثل حالا جز تو رو نمی بینه جز تو به کسی نمیگه که عاشقشه .. جز تو به کسی نمیگه که با تمام وجود عاشقشه .. جز تو از لبخند های عاشقونه زن دیگه ای لذت نمی بره .. سعید فردا شاید از سارای فردا بترسه .. نمی دونم چرا .. شاید فکر می کنم که این همه احساس خوشبختی واسه من گناهه . من خودمو غرق عشقی کردم که اسیر و زندونی یک زندگی دیگه ایه . عشقی که نمی تونم اونو مال خودم بدونم ..
 سارا : نه سعید این جوری حرف نزن . اگه تو تونستی خودت رو از این قفس آزاد کنی منم می تونم . منم می تونم خودمو آزاد بکنم . اصلا نمی دونم چی دارم میگم . من همین حالا شم خودمو آزاد کردم . از این بند رها شدم .  با روح عاشق خودم پرواز کردم به اون سوی همون دیواری که میگی دور من کشیده شده . شاید تو ظاهر اون دیوار رو ببینی .. اما دیگه کسی در اون زندان نیست . من متعلق به توام . مال تو .. عشق تو اگه بخوای .. تو راستی راستی فکر می کنی که عشق من نسبت به تو یک هوسه ؟ تنهات می ذارم ؟ شاید این همون ترسی باشه که توی دل من وجود داره .. دوستت دارم و عاشقتم .
 سعید : سعید فردا همین سعید امروزه .. شاید جدایی واسش خیلی سخت تر باشه . جدایی از کسی که عاشقشه .. جدایی از کسی که تا دیروز و حتی تا امروز واسش سخت بود احساساتشو به کسی که دوستش داره بگه . واسش با ور کردنی نبود که اون زن هم دوستش داره .. سعید فردا مث سعید امروزه .. شاید هم نهایت عشقش از بی نهایت گذشته باشه . سعید سارا رو همون جوری که خودش دوست داره می بینه و حس می کنه .. وجودی مستقل .. مث یه دختر یا یک زن مجرد . زنی که می تونه عاشق باشه و جامعه هم می پذیره که اونا عاشق هم باشن . ولی چه بپذیره و چه نپذیره یه چیزی رو باید بدونی که من دوستت دارم دوستت دارم .. یه چیزی رو باید بدونی که چه تو منو بخوای چه نخوای بازم دوستت دارم . که من از ته دلم دوستت دارم و برام هیچی مهم نیست جز همون حسی که  در وجودت وجود داره .
سارا دوست داشت ازش بپرسه که واسه چی عاشقش شده . عاشق چه چیز اون شده .. ولی وقتی به این فکر کرد که چرا خودش عاشق سعید شده حس کرد که نمی تونه سوالی باشه که جواب درست و کاملی داشته باشه . فقط همینو می دونست که اون یه پسر ساده و خوش قلب و دل پاکه .. یکی که تا حالا گول دنیای رنگ و وارنگو نخورده .  واسه اون چیزی که دوست داره تلاش می کنه . اراده داره  . شرم و حیاش قشنگه و خودشم قشنگه . سعید دستشو گذاشته بود رو صورت سارا .. هنوز گونه هاش از چند قطره اشک دقایقی قبل تر بود . سارا عشق رو با تمام وجودش حس  می کرد . عشق  غرق احساس اون و سعید شده بود . و عشق اونا رو غرق احساس خودش کرده بود . سارا می دونست که عاشقه .. چون در کناراونی که دوستش داشت در کنار پسر محجوبی که دلشو بهش داده بود و دلشو ازش گرفته بود احساس امنیت می کرد .. سارا می دونست که عاشقه چون کاملا تسلیم بود .. حرفای عاشقونه , نوازشهایی که اونو  به به دست خواب و عشق و رویا می سپرد , بوسه هاش  همه  از دنیای عشق می گفت .. حتی از عشقبازی احتمالی هم بوی عشقو می شنید .. حتی هوس رو هم نوعی عشق می دونست .
سعید : به چی فکر می کنی ..
سارا : بگو به چی فکر نمی کنی ؟ به مکان , به زمان , به زندگی , به خودم و به تو . به این که چرا قسمت و تصادف گاه قاطی می کنه . تو به چی فکر می کنی سعید .. سعید : به این که روزایی از راه می رسه که دیگه این جوری نمی تونم پیشت باشم . ولی یه چیزی که هست همه اینا رو تحمل می کنم . مهم اینه که عشق تو فکر و درونت همراه منه ..
سارا : نمی دونم چرا طرز حرف زدنت فرق کرده .. خیلی مردونه تر و عاشقونه تر شده . انگار داری همون حرفای منو می زنی . همون احساسی رو که من دارم بر زبونت میاری . داری از دل من حرف می زنی . شاید نیاز های ما یکی باشه .
سعید : آره خواسته های ما یکیه .
 یه دست سارا به جایی خورد که سعید خودشو کمی جمع کرد . سارا کاملا متوجه  هوس سعید شده بود .. اون تا حالا با دختری نبوده .. اگه ازم بخواد بهش نه نمیگم .. چرا من این قدرحسودم . چرا دلم می خواد من فقط عشق و هوسش باشم .. می خواست از سعید بپرسه که آیا تا حالا با دختری بودی یا نه .. ولی متوجه شد که سوالش اشتباهه جایی که اون بار ها و بار ها با شوهرش بود . چند بار دیگه هم به این موضوع فکر کرده بود .. می دونست که  نباید به خاطر این نیاز سعیدو سر زنشش کنه .. واقعا چه دلی داره این پسر که من سارا رو با همه این شرایط پذیرفته اون وقت من دارم به چی فکر می کنم ؟!به  حسادت ؟!  سارا دوست داشت فریاد بزنه عشق من تو چقدر خوبی .. تو چقدر دوست داشتنی هستی .. وقتی منو همینی که هستم می خوای بیا .. بیا من مال توام .. وقتی هستی و نفسم مال توست جسمم مال توست ..ولی با این حال سرشو همچنان به سینه  سعید سپرده بود و با نوازشهای اون آروم آروم چشاشو می بست و باز می کرد ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی