ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 3

سارا به سعید گفت بفر مایید در خد مت باشیم ... سعید  نمی دونست چی فکر کنه .. آیا وسیله ها رو با خودش ببره داخل ؟ یا زشته ؟ خلاصه ترجیح داد که بر گرده . ولی تمام دلخوشی اون شده بود سارا . سارایی که می دونست شوهر داره ..روز ها از پی هم می گذشتند .. پسر به موش و گربه بازیهای خود ادامه می داد و سارا همه اینها رو یک شیطنت خاص جوانی می دونست . با این حال گاه نگاههای خاص , شیطنت آمیز سعید رو فراتر از احساس محبت می دید . چرا این پسر باید خودشو وابسته به اون نشون یده .. با این حال از بازیهای اون خوشش میومد .   به این حرکاتش عادت کرده بود . شاید اگه روزی حرکات همیشگی اونو نمی دید واسش جای تعجب داشت . حداقل روزای تابستون که این طور بود .. حتی گاه که سارا کاری در بیرون از خونه نداشت واسه این  که واکنش سعیدرو ببینه میومد بیرون .. اون هنوز فکر نمی کرد که چه آتشی در در قلب و روح و در وجود پسر در حال شعله ور شدنه .. چند سلام و احوالپرسی ..چند بار کمک سعید به سارا در حمل بار و بار ها نگاه خیره سعید به سارا و گاه نگاه سارا به او,  تمام آن چیزی بود که در مدت این چند ماه بین اونا گذشته بود .. هر روز که می گذشت سعید حس می کرد که داره بیشتر به این زن وابسته میشه . دوست داشت بیشتر اونو ببینه .. غرق احساس قشنگ و لطیفی شده بود که  به یاد سارا می خوابید . سارایی که همه چیز اون بود . حتی به عشق اون درس می خوند به عشق اون والیبال می کرد به عشق اون دوست داشت که در هر کاری موفق باشه .. دوست داشت زود تر بدنش ورزیده تر شه . یه حالت مردونه تری پیدا کنه . سارا رو جذاب می دید . هر وقت خوابش نمی گرفت با رویای سارا می خوابید .. با اندیشه هایی که لبخند به لبش می آورد و رویایی که آروم آروم خوابش می کرد .. حس می کرد سر سارا رو گذاشته رو  سینه اش .. نوازشش می کنه . بهش میگه دوستت دارم .. عاشقتم .. بهش میگه اسم هر کی تو شناسنامه ات باشه برای من فرقی نمی کنه . عشق اینا رو نمی شناسه عاطفه اینا رو نمی شناسه ..من دوستت دارم .. سارا اولش میگه نه ..من وابسته ام ..من واسه خودم زندگی دارم .. اما سعید اون قدر براش می خونه و از عشق میگه که سارا رو تسلیمش می کنه .. اونو می بوسه .. سعید  دهها بار با این اندیشه خوابیده بود . حتی اگه خواب نداشت می تونست با یاد سارا به خودش آرامش بده  و بخوابه .و سارا خودشو با کار و زندگی خود سرگرم کرده بود .. رسیدگی به امور شوهرش سامان و فرزند 11 ساله اش سهیل .. یه خورده هم سرشو با صنایع دستی گرم کرده  در ساختن ساز هم تبحر داشت و سفارش هم قبول می کرد .. با این حال هر وقت فرصت فکر کردن به چیزایی غیر از خونه و اهل خونه رو پیدا می کرد  به یاد سعید می افتاد که بالاخره اون تا کجا می خواد پیش بره ... فصل مدرسه ها رسید وسعید  یه خورده سرش با درسا گرم شد .. کلاساش هم صبح بود ..  اما از عدسی و دور بین در,  همچنان خونه همسایه رو زیر نظر داشت . اگه یه روز سارا رو نمی دید دیوونه می شد .. و سارا هم اخلاق اونو می دونست .. برای همین گاه  که حسش بود اونم نقش بازی می کرد .. درو باز می کرد و الکی سهیلو صدا می زد . که  به همین بهونه سعید درو باز می کرد .. با سلام و بهانه ای دیدار ها رو تازه می کرد .. بعد از یک سال زن حس کرد که پسر یه رشد و دگرگونی خاصی در چهره و اندامش پیدا شده ولی می دونست در این سن چه پسر و چه دختربازم جای رشد دارن مخصوصا آدمی مثل سعید که علاقه خاصی به ورزش والیبال داشت .. سارا زن شوخ و شادی بود .. نمک مجلس بود ..  کمتر کسی پیدا می شد که دوستش نداشته باشه .. سعی می کرد کسی رو نرنجونه .. یه روز سارا و دو تا از دوستاش  در حال گذر از کوچه بودند که سعیدو همون دور و برا دیدن ..
مریم : این پسره خیلی نگات می کنه .. خیلی هم خوش تیپه .. مبارکت باشه سارا .. مهسا : بدجوری رفته تو نخت ..
 مریم : انگاری واست کف کرده .. این اولین باری نیست که ما اونو این جوری می بینیم .. فکر کنم گلوش پیشت گیر کرده ها ..
سارا : خبر ندارین بچه ها ؟ اون دوست پسر منه دیگه . معشوق منه .. ولی من آدم دست و دلبازی هستم .. بخیل نیستم .. اگه دوست داشتین می تونین واسه خودتون برش  دارین ..ولی فکر کنم دهنش بوی شیر بده ..
مریم : شایدم از تو شیر بخواد سارا ..
 سارا : ولی سینه تو که خیلی درشت تره ..
 مهسا : گمشین بچه ها این چه حرفاییه که می زنین ؟! 
 کلی خندیدیم .. داشتن  مثلا پیش خودشون سعیدو می پیچوندن و سعید هم به دیدن اونا رعایت می کرد .. سعید  تمام فکرشو مشغول اون زن کرده بود .. ..ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی  ..