ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 41

حال و حوصله ای نداشتم . نمی دونستم این خبرو چه جوری به فروزان بدم . درسته که این اواخر دل خوشی از سپهر نداشت ولی این انتظارو داشتم که با شنیدن این خبر ناراحت شه ..
فروزان : عزیزم ازدست من دلخوری ؟ با سپهر حرفت شده ؟ من که بهت گفتم از روزی که من و تو با همیم رابطه خاصی با اون نداشتم . اون اصلا حوصله شو نداشته . واسه چی این جایی ؟ اونم در این شبی که ماه در این جا گم شده و ستاره ها انگاری که قهر کردن . اون نوری که باید این جا نیست . شب داره خودشو نشون میده . حتی کف روی آب و شکست امواجو هم میشه به زور دید ..
 -ولی می تونی شکست دل آدما رو خیلی راحت ببینی ..
فروزان خودشو بهم نزدیک تر کرد .
فروزان : من دلت رو شکستم ؟ ازم دلخوری ؟ آقا رو باش حالا اون داره واسه ما ناز می کنه . دیوونه .. ببین اگه دوستت نداشتم سراغ تو رو نمی گرفتم . اصلا دوست نداشتم که تو بری با سپهر خصوصی حرف بزنی . اون که دیگه معلومه داره چیکار می کنه . مگه خودش تلفنی بهمون نگفت . مگه اون به تو نگفت که واسش زن جور کنی ؟ به تو چه ربطی داره ؟! بیا بریم پشت اون تپه کوچیک .. دلم می خواد ببوسمت .. می دونم دلت گرفته . می دونم به خاطر من ناراحتی .. واسه این که فکر می کنی هنوز زیر سقف خونه یکی دیگه ام . ولی باور کن دلم با اون نیست . اصلا می خوام سر به تنش نباشه ..
 نزدیک بود سر فروزان فریاد بکشم .. ولی می دونستم تقصیر منه که اون این جور در مورد سپهر حرف می زنه .. با این حال تحمل حرفای اونو نداشتم ..
-باشه بریم پشت اون تپه ..
 فروزان : آره تا چند صد متر اون ور تر آدمی نیست اگرم کسی بیاد از پشت نمیاد .. فروزان لباشو رو لبای من قرار داد .. بعد از دقیقه ای خودشو کنار کشید ..
فروزان : چته فرهوش .. امشب خیلی بی احساسی .. معلومه  دلت جای دیگه ایه .. حتی چشاتو وقت بوسه نمی بندی ..
 -تو چطور می تونی چشای بازمو ببینی وقتی که چشات بسته شده ؟
 فروزان : چشای دل من که بازه . من اینو حس می کنم . چون دوستت دارم . چون عاشقتم . هیچوقت فراموشت نمی کنم . من صدای دلت رو می شنوم . دلم با توست . مثل تو نیستم که باهام قهر کردی و نمیگی چرا .. باشه فرهوش ..ایرادی نداره . هر طوری که تو بخوای . می دونم حالا که منواسیر خودت کردی و به خواسته ات رسیدی دیگه دوستم نداری . تازه چشات باز شده به خودت اومدی و فهمیدی که من یک زنم . یک دختر نیستم که بهش ببالی ..
-فروزان بس کن . مگه من گفتم دیگه دوستت ندارم ؟ مگه من گفتم دیگه واست نمی میرم ؟ من واسه تو می میرم .. من جونمو برات میدم . من همون آدمم . ولی حس می کنم  فرصتی نداشته باشم که واسه تو بمیرم .. چرا ما آدما نمی تونیم به همه اون چه که دلمون می خواد برسیم ؟
فروزان : چرا باید همچه چیزی بخواهیم ؟ تو کی رو دیدی که به همه خواسته هاش برسه .. حتی اونایی که به خیلی از خواسته هاشون رسیدن حس می کنن که از همه محتاج ترن .. حالا که من بهت گفتم نیاز من تویی حالا که بهت گفتم با تمام وجودم دوستت دارم این جور باهام رفتار می کنی ؟ این انصافه ؟
 فروزان قهر کرده می خواست از پیشم بره .. دستشو گرفتم .. پنجه شو به لبام نزدیک کردم تا دستشو ببوسم و اون نمی ذاشت ..ولی دستش به صورتم خورد
فروزان : فرهوش توداری گریه می کنی ؟ فروزدلشونداره اشکاتو ببینه
 -پس چرا داری میری و تنهام می ذاری ؟ حالا که بیش از هر وقت دیگه ای بهت نیاز دارم ؟
فروزان : واسه این که تو نمی خوای  همدمت باشم .. فدات شم .. عشق من ..
سرمو گذاشتم روسینه هاش ..
فروزان : حالا واسم تعریف کن ..
-سپهر .. سپهر ...
 بغض امونم نداد .حتی نمی تونستم جمله ای رو بر زبون بیارم که از مرگ بگه .
فروزان : سپهر چی شد ؟ همه چی رو فهمید ؟ خب به درک .  شتر سواری که دولا دولا نداره .. تقصیر خودشه .. چشمش کور .. دندش نرم نره دنبال خانوم بازی .
 -فروزان ! اون داره می میره ..
مثل این که منظورمونگرفته بود .. 
فروزان : به درک .. از بس زیاده روی کرده .. داره خودشو هلاک می کنه ..
-عزیزم اون راستی راستی داره می میره .. این یه متلک نیست . اون سر طان داره .. می دونی سرطان ..
فروزان سکوت کرده بود .. دستاش دور کمرم شل شد ..
 فروزان : نمی فهمم تو شوخیت گرفته ؟
-خودش اینو بهم گفت . جلوی من حالش بهم خورد .. نمی تونه یه غذای معمولی رو تحمل کنه .. میگه تا شیش ماه دیگه زنده نیست ..
فروزان : باورم نمیشه فر هوش .. باورم نمیشه .. اون که تو حونه نشون نمی داد ..پس بگو چرا کم غذا شده بود و کمتر میومد تا با هم غذا بخوریم . با این که دل خوشی ازش ندارم  در حق من خیانت کرده ولی نههههه اون نباید بمیره .. اون که اهل هیچی نبود .. نه سیگاری نه مشروبی .. اهل فست فود هم که نبود .. شاید پزشکای این جا نمی تونن خوب در مانش کنن . - اون خودشو به دکترای تهرون هم نشون داده .. یکی از دوستاش یا آشناهاش هم که در خارج طبابت می کنه و خیلی هم به کارش وارده آب پاکی رو رو دستش ریخته .. میگه کارش تمومه .. صدای گریه ام فضای اون جا رو پر کرده بود .. دیگه نتونستم ادامه بدم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی